علی رضا کرمی
شعر وادبیات
مرده گان را دریابید کبود وسهمگین ازما پرهیز می کنند شب پایان ندارد ورهایی در این ظلام به خورشید می ماند وهمه واژگان سخن را از تاریکی سرشته اند چقدر به ماه نزدیکیم که شیهه اسبی رمیده می آید یاغیان ستاره به یغما می برند وپیراهن بهاری شهیدان بر نخل های شهر با سرخ بادهای اندوه تاب می خورند بگذار مویه تاریک مادران و ضجه کودکان نغمه ام باشد که دیگر یارای سرودنم نیست شعر بالا از سپیده در با غ های اردی بهشت نخستین کتاب چاپ شده من است ... فاطمه ای بطن قرآن وزبور ای حضور سبز آیه های نور موج ها تعبیر رویایی تواست شعر طوفان زده دریایی تواست کینه توزانی که آتش می زنند درب خانه ات زجا برمی کنند آب وآیینه نمی دانند چیست یاکه زهرا دختر و گلبرگ کیست کیست این زهرای اطهر نور شرق تو حرای آیه هایی طور شرق هی سروش نوحه ها از نای من طور می سوزد زآهت وای من باز باران وسرودتازه گی حزن گل ها فصلی از دل داده گی فصل دل دادن به باغ لاله ها مو پریشانی زداغ لاله ها هی تو دریای پر موج بلا تاکجایم می بری بی انتها لاله هادل تنگ عشقند وبهار ابر شواز ماتم مادر ببار اندوه کدام قصه می چشانی ام که ازاین پیاله آواز ققنوس می شنوم مرا از مسیر درختان حماسه عبور می دهی رگ های طنین تو خونی باستانی دارد وزندگی تشنه کلامی است چیزی بگو مسافر ازتفسیر زیبای پدیده ها کنار این حس وتوحیران ماه بی تغزل به آهنگ گیاهی ناشناس دل داده ای چه ساده مرا شعله ور اسطوره می خواهی ومن سیاوش لحظه های پاکی ام در غفلت لحظه هایی که عبور زندگی است راه را می شناسم ردپای توراکودکان بی قایق مصر بر کناره نیل دیده اند باد از لای شاخه های نارنج صدایت میزند چیزی با آب زمزمه می کنی که خاطرت از تشنه گی ستیز رها شود وبادها هیچ رازی ازنیستی نمی گویند نه این بادها بوی بابونه نمی دهند ودست های احساس کنار خاک زیتون زار به خواب مرگ رفته اند ببین نخل های بصره چقدر به گویش بدوی ات تشنه اند وفروغ که فردای دگرگونی صحنه سیاسی ایران را پیش بینی می کند: کسی میآید کسی میآید کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در صدایش با ماست کسی که آمدنش را نمیشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است و روز به روز بزرگ میشود، بزرگ میشود کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ گلهای اطلسی کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید و سفره را میندازد و نان را قسمت میکند و پپسی را قسمت میکند و باغ ملی را قسمت میکند و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند و روز اسم نویسی را قسمت میکند و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند و سینمای فردین را قسمت میکند درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند و سهم ما را میدهد من خواب دیده ام ... و شاملو از آمیزه آن چه از شعر غرب آموخته با زبانی برگرفته از نثر فارسی قرون گذشته کلامی آوانگار د برای همراهی نسل های مبارزمی جوید وپریا یا فرشته گانی که به حال مردم ستم دیده گریه می کنند: یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود. زار و زار گریه می كردن پریا مث ابرای باهار گریه می كردن پریا. گیس شون قد كمون رنگ شبق از كمون بلن ترك از شبق مشكی ترك. روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر. از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد از عقب از توی برج شبگیر می اومد... " - پریا! گشنه تونه؟ پریا! تشنه تونه؟ پریا! خسته شدین؟ مرغ پر شسه شدین؟ چیه این های های تون گریه تون وای وای تون؟ " پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میكردن پریا مث ابرای باهار گریه می كردن پریا *** " - پریای نازنین چه تونه زار می زنین؟ توی این صحرای دور توی این تنگ غروب نمی گین برف میاد؟ نمی گین بارون میاد نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟ نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟ نمی ترسین پریا؟ نمیاین به شهر ما؟ شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
واخوان که ازفضای شکست بعداز کودتای ۲۸مردادوبه امید به پا خواستن دوباره مردم می سراید :
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است. کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید نتواند، که ره تاریک و لغزان است. و گر دست محبّت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون; که سرما سخت سوزان است. نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهنچرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخگوی، در بگشای! منم من، میهمان هر شبت، لولیوشِ مغموم. منم من، سنگِ تیپا خورده رنجور. منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور. نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگِ بیرنگم. بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم. حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد. تگرگی نیست، مرگی نیست. وسال های پایانی دهه پنجاه اوج ترانه سرایی انقلابی را داریم ......... : ایران ای سرای امید در اوایل سال های پس از انقلاب اوج بیدل گرایی افراطی و حیرت برگرفته از آن را می بینیم وخیلی زود دوباره روند شعر سپید راه خود را ادامه می دهد . در مطبوعات و تذکره های این دوره نام شاعرانی مانند- بابا چاهی -نصرت مسعودی - امین پور- عبدالملکیان -قزوه- میر شکاک -سید علی صالحی و.... را می بینیم وشاعران زن چون صفارزاده و فرشته ساری -راکعی و ....... نیز مطرح می گردند از دهه هفتاد به بعد ویژگی های چند صدایی و شعر نگاره ای دیده می شود وشاهد گریز از شعر انقلاب و جنگ به سورئالیست هستیم ونفوذ بسیار زبان کوچه وبازار در این شعر وتوجه به عناصر عینی به جای خیال زدگی را می بینیم وبه بیانی شعری گسسته از دهه های پیشین ..... کسانی دم از پست مدرن میزنندکه نوشته هایشان نه شعر است نه نثر وتنها بی معنی بودن درهم ریخته گی کلمات وساختار شکنی ای را که نمی شناسند به عنوان پست مدرن ارائه میدهندوآیا با این ادعای فرانویی توان ماندگاری در تاریخ ادبیات را دارند....؟ آیا در چنین جو مسموم وبی ریشه خواهی ای که این کودکان و ,نوشته های کودکانه شان ارائه می دهند می توان سکوت ومهر تایید براین الیناسیون و شیزوفرنی واکسیزو فرنی زدگی زد؟ آیا ما ملت بزرگی نیستیم آیا نباید شعر ها متفاوت باشند واگر از هریک ازاین شاعرکان یک سطر کنار هم بگذاریم نوشته ای آبکی به دست می آید که می توان ان را به یک قلم نسبت داد ,ایا این همه دال بر بحران شعر پسا انقلاب نیست .... دربعضی دید گاه ها نیما سرانجام شعر فارسی خوانده می شود وجریان های شعری پس از اورا ماندگار نمی دانند و ما می گوییم تنها صدا است که می ماند و به آینده مانای شعر پسا انقلاب ایران باور داریم چنان که شفیعی کدکنی هنوز شاعر عرفان و شعر نیمایی است: تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا ؟ ـ تا بدانجا كه فرو مي ماند چشم از ديدن و لب نيز زگفتار مرا * لاجورد افق صبح نشابور و هري است كه در اين كاشي كوچك متراكم شده است مي برد جانب فرغانه و فرخار مرا . * گرد خاكستر حلاج و دعاي ماني ، شعله آتش كرد كوي و سرود زرتشت ، پورياي ولي آن شاعر رزم و خوارزم ، مي نمايند در اين آينه رخسار مرا . * اين چه حزني است كه در همهمه كاشيها ست ؟ جامه سوگ سياووش به تن پوشيده است اين طنيني كه سرايند خموشي ها ، از عمق فراموشي ها و به گوش آيد از اين گونه به تكرار مرا . * تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا ؟ تا درودي به (( سمرقند چوقند )) و به رود سخن رودكي آن دم كه سرود : (( كس فرستاد به سر اندر ، عيار مرا . )) شاخ نيلوفر سرو است گه زادن مهر كز دل شط روان شن ها مي كند جلوه از اينگونه به ديدار مرا . * سبزي سرو قد افراشته كاشمر است كز نهان سوي قرون مي شود در نظر اين لحظه پديدار مرا . * چشم آن (( آهوي سر گشته كوهي ))است هنوز كه نگه مي كند از آن سوي اعصار مرا . * بوته گندم روئيده بر آن بام سفال باد آورده آن خرمن آتش زده است كه به ياد آورد از رفتنه تا تار مرا . * نقش اسليمي آن طاق نما هاي بلند و اجر صيقلي سر در ايوان بزرگ مي شود ، بر سر ، چون صاعقه آوار مرا . وان كتيبه ، كه بر آن نام كس از سلسله اي نيست پيدا و خبر مي دهد از سلسله كارمرا ... * عجبا كز گذر كاشي اين مزگت پير هوس (( كوي مغان است دگر بار مرا )) ... * در فضايي كه مكان گم شده از وسعت آن مي روم سوي قروني كه زمان برده زياد گويي از شهپر جبريل در آويخته ام يا كه سيمرغ گرفته است به منقار مرا . * تا كجا برد اين نقش به ديوار مرا ؟ تا به انجا كه فرو مي ماند چشم از ديدن و لب نيز زگفتار مرا . وشعر دف از آثار ماندگار پس از انقلاب براهنی است دف را بزن! بزن! كه دفيدن به زير ماه در اين نيمه شب، شب *قیصر امین پور: حرفهای ما هنوز ناتمام .... *علی رضا قزوه: مادرم آب و آيينه و قرآن را ميآورد پدرم "فالله خير حافظا" را ميخواند اما بعضي خاطرشان جمع است که ناوگان آمريکا به استخرهاي سرپوشيدهشان کاري ندارد . . . . شرکتهاي ثبتنشده، سياستبازان لرد مستضعف، جيببرهاي با جواز، جيببرهاي بيجواز، مقاطعهکاران خيابان زعفرانيه شرکت صادرات زعفران شرکت صادرات فرش . . . خجالت هم چيز نايابيست حتما بايد مساله جنگ بماند براي بعد از جنگ سياستبازان باز سرگيجه گرفتهاند باند ارتشاء باند زنا اصلا گور پدر مال دنيا رياضتکش به ويلايي بسازد! اصلا با اين طرح چطوريد؟ جان دادن از ما، طرح اقتصادي از شما! . . . بيا به آفتابي نهجالبلاغه برگرديم چرا نهجالبلاغه را جدي نميگيريم؟ مولا ويلا نداشت معاويه کاخ سبز داشت پيامبر به شکمش سنگ ميبست امام سيبزميني ميخورد البته به شما توهين نشود بعضي براي جنگ شعار مي دهند و خودشان از جاده شمال به جبهه مي روند. پيش از آنکه بر من حد تهمت جاري کنيد من بر خويشتن حد وجدان جاري کردهام من دو شاهد عادل دارم: قرآن و نهجالبلاغه . من چاپلوس نيستم تملق نميگويم اما قدر امام را ميدانم بياييد قدر مردم را بدانيم.... اين روزها مردم را با هوشيار و بيدار خواب ميکنند! خنده و چشمبندي شوهاي تالار وحدت هنرمندان فخرفروش خدا کند روايت فتح را فراموش نکنيم . امسال در جلوي امجديه کوررنگي بيداد ميکرد امسال همهچيز را يا آبي ديديم يا قرمز . امسال هم انصافهاي ما حسابي چرت زد امسال وجدانهاي ما آنفولانزا گرفت امسال تاکسيها به پاهاي قطع شده با دنده چهار احترام گذاشتند . چرا بايد از زير روسريهاي ژرژت رشتههاي جهنم شعله بکشد مگر اينجا الجزاير است امسال در خيابان وليعصر هيچکس مثل خود آقا غريب نبود! يکروز يک کراواتي سرمايهدار با بنز قهوهاياش از جلوي پايم ويراژ داد و به عباي وصلهدارم وصلههاي عوضي چسباند *کوروش همه خانی: بر پیراهن ات دست می کشم پس کجایی نمی بینمت یادم می آید من شعر می سرودم و همین بهانه ات بود روزی خواهی آمد و بر پیراهن ام دست خواهی کشید اما مرا نخواهی دید تو پیدا می شوی آغاز باران ها ی قد کشیده است قد کشیده ام حالا نه برای من که داغ ِ پرنده را سبز کرده است *عبدالرضا شهبازی: اين روزها قطاري نمانده است تا آخرين مسافر دلتنگي هاي شبانه تو باشم بي آنكه سر بر سينه ات بگذارم در خوابي عميق فرو رفته ام تا چهار پاياني كه از روي خواب ام عبور مي كنند در روياي علف سينه ام را نشكافند اين روزها باور برگ در رگان ورم كرده ام آتش به گيسوان ماه مي زند تا تو بيايي و پاره پاره هاي تن ام را در پياده روها جمع كني اين روزها دلتنگي از نگاه شبنم و شكوفه بر بال هاي يخ زده پرستو بخار مي شود. آي مسافر شهر بي قرار روياهاي دور لب ام از گريه لبريز شده شايد شهيد اين قصه حكايتي باشد بر باور اسب بي سوار تا آخرين ايستگاه زندگي...... ومهرداد فلاح رسول یونان پاشازاده سید مهدی موسوی وحید نجفی علی زیودارفاطمه اختصاری مریم نظری و...... از شاعران فعال عرصه مطبوعات و اینترنت می باشند نه بوی پرنده می دهی دیری است که چون رود از دشت می گذری چه زلالی که لحن این خاک را نمی شناسی راه گم کرده ای که ازکنار این کپر ها می گذری انبوه درختان این وادی کدام پیامبر را سایبان بوده که این همه شادی باد آورده می بینم وچشمه تمام شب رسالت را می گرید تو دهی میان آب هایی وازمن جز جراحتی ناسورنمانده بیغوله درحسرت عبور آدمی درختی خشک که آواز پرنده را هم از خاطر برده واین جا کسی تازگی بوی نان را باور ندارد همه چیز رنگ باخته است به آهنگی از آ ن سوی جهان دل می دهی وهنوز تازه ترین خبر بوی خون وخاکستر می دهد تانیستی ام چقدر مانده است واز زبان های مردم این مناطق همواره به عنوان لری یادشده است وشاید در میان مور خان ونویسندگان معاصر ایرج افشار سیستانی تنها کسی است که این مورد را انصافا در مورد مناطق لر نشین ایلام خوزستان و... تایید کرده که جهت بی غرض بودن اوبه خاطر لرنبودن به نوشته های او استناد می کنیم چرا که ممکن است استناد به آثار دیگران ونویسندگان لر تبار مغرضانه خوانده شود الا ازاین حرف زرین کوب در کتاب روزگاران نمی شود گذشت که بابک خرم دین محدوه پارس قبل از اسلام را پایگاه لر در مبارزه با اعراب نامیده است . واما لری خرم ابادی که بیشتر بر گرفته از زبان طوایف زیر است - بالا گریوه ( دریکوند بهاروند پاپی جودکی) سگوندوچگنی.که با اندکی تفاوت لری به گویش بالا گریوه در پل دختر واندیمشک نیز تکلم می شود ودر کنار طوایف لر زبان بالا که لری خرم آبادی از زبان آنها و حضورشان در این شهر شکل گرفته حضور مهاجران بروجردی ونهاوندی در خرم اباد در گویش مردم ومهاجران بی تاثیر نبوده است. واززبان های پیرامونی ابتدا گویش مردم بروجرداست که نزدیک به گویش مردم خرم آباد بودذه اما به فارسی نزدیک تراست وادای کلمات لری به گویش خرم ابادی برای مردم این دیار سخت است ودردرود نیز همین گویش راداریم ولری بختیاری را که لری بختیاری از این شهر تا چهار محال و شرق خوزستان (مسجدسلیمان ایذه باغملک وشوشتر) ادامه دارد که پس ازآن لری بویراحمدی وممسنی ودشتتستان ودلوار را داریم واما لک زبان ها که در سالهای اخیر شاید به خاطر بر خوردهای نادرستی که در کرمانشاه وخرم اباد با گویش آن ها می شود هم از کردها وهم از لرها ناراضی اند اما واقعیت آن است که محدوده زندگی ایلات لک همیشه قلمرو اتابکان لرستان بوده است وکریم خان زند وباباطاهر وحتی نهضت حروفیه را قوم لر از این طوایف دارد به طور کامل در لرستان مردم شهرستان نور آباد لک زبان هستند ودر کوهدشت علاوه بر لک ها عبدولی ومردم رومشکان ومهاجران چگنی لر ی حرف می زنند همچنین بعضی طوایف شهرستان الشتر لری حرف می زنند ودر میان بیرانوندهاهم طایفه زیدعلی پیرولی وفراش لر زبان هستندودر شهرهای دره شهر وآبدانان هم طوایف لر ولک در کنارهم زندگی میکنند حال آن که نقشه من درآوردی اوجالان این محدوده را در لر نشین های ایران کردستان بزرگ نامیده جفای بزرگی به ما است که بی پاسخ مانده ودر فرهنگ کردی هزار لر گلی(گروهی) زملت کرد معنا شده است و........ لری خرم آبادی وگویش های پیرامونی بااندکی تغییر درنشریه بامداد لرستان هم چاپ شده است باخاطری ازغم به کوچه باغ ها پناه آورده ای ماه درآسمان اندوه مردمی که یارای خفتن ندارند کنار ابر سیاه چرخ می زنی کدام پرنده ای این جا کرکس ها برای نوشیدن نگاه کودکان بومی کشند ومردگان سال های دور حسرت چرخ زذن به گرد ماه در کویر تشنه گی دارند وآن که از مزه نان جنون خود را آواز می دهد ناله کودک کنار رگ های خشک سالی را به کفتارها سپرده ببین چگونه کودکی از تلا لو آب های بهار کنار خاک سترون برنمک جاده لیسه میزند آه سیستان خاطره های خشک مادر همه صحراها به بی باوری کدام قبیله از رویش باز ایستاده ای ولبخند در رگ های فسرده نوید رویش است لبخند انسان کویر کودک رویاهای آب وخاک وباد با باطاهر دوبیتی سرای اواخر سده چهارم واوایل سده پنجم است نسخه اصلی باباطاهر در یکی از موزه های ترکیه نگهداری می شود در خرم آباد بقعه بابا طاهر را داریم که مینورسکی مستشرق روس بادیدار آن می گوید آین جا آرامگاه بابا طاهر است . در لرستان بابارا مرید شاه خوشین یا مبارک شاه می دانند اوبه همراهی مبارک شاه راهی همدان پایتخت سلجوقی است که در این سفر مبارک شاه در رود گاماسیاب غرق می شود .وتاهنوز قلندران کنار این رود به یاد این واقعه تنبور می نوازند وعرفان زمزمه می کنند. ودکتر میر جلال الدین کزازی بابا طاهر را حلقه اتصال مردم باختر ایران می داند ومی گوید که :باید با توجه به نشانه های موجود در اشعار ش اورا از تبار لر دانست و به این ابیات اشاره می کند : خورآیین چهره ات افروته تر بی به جانم تیر عشقت دوته تر بی ذونی حال زخم از چه سیاهه هرآن نزدیک تر بی سوته تر بی ونسخه قونیه نزدیک ترین نسخه بابا طاهر به زبان اصلی است که این مثال ازآن قابل ذکر است : پنج روزی هنی خرم کهان بی زمین خندان و رمان آسمان بی پنج رویی هنی زی دو سامان نه جینان نام و نه زانان نشان بی گفته اند که طاهر از طغرل می پرسد با خلق خدا چگونه ای ؟ طغرل می گوید هر آن چه توگویی وطاهر یادآوری می کند آن گونه باش که خدا می گوید - ان الله یوامر بالعدل و الاحسان وطغرل می گرید و می گوید که همین گونه خواهم بود وظاهرا هم از اُفسانه هاست که گفته اند بابا طاهر هنگام کشته شدن عین القضات بر سر بریده او حاضر می شود ومی گوید برخیز که مردان خدا این گونه نخوابند و سر راه می اقتدتا این که در چاهی فرو می افتد که آن را چاه عین القضات می گویند و نمونه هایی از شعر بابا طاهر : منم طاهر بیابان گرد عاشق به سینه داغ دیرم چین شقایق اسیر پنجه مرگم دریغا جدا اژ بزم یاران موافق ************** دلی دیرم زعشقت گیژو ویژه مژه بر هم نهم خونابه ریژه دل عاشق مثال چوب تر بی سری سوژه سری خونابه ریژه ***************** شوآن استاره گان یک یک شمارم بوه نیمه شوآن دل وا تو دارم پس از نیمه شوآن که تو نیایی بوران اشک از دیده ببارم ***** هرآن کس عاشقه از جون نترسه عاشق از کندو از زندون نترسه دل عاشق بود گرگ گرسنه که گرگ از هی هی چوپون نترسه ********* - میر نوروز شاعر عصر صفوی لرستان به دنبال ماجرا جویی عاشقانه به دهلران می رود : ای دلی سی دهلران هی می زنی زار یه تونو یه دهلران یه دیدن یار رگه های باریک بینی و خیال انگیزی افراطی سبک هندی را در شعر میر نوروز می بینیم - بس که بر من تنگ شد این دهر پر آشوب بهر وسعت می گریزم در دل مور ******** رفته از چشم پیاله آب دستار چون کف دست یتیمان خالی و خوار ******************** گیسیاشه حلقه حلقه ونه وردوش ماه نو خجل منه زطاق ابروش وشاعر از ظلم قزلباش های صفوی این گونه می سراید تن برهنه در بن غاری چی خفاش بهتره زدیدن روی قزلباش و از عاشقانه های میر نوروز است : آسمون تو نبار برفه نگیر پا دوسکم سفریه او دم دنیا ای دوسه ارمه مردم سیم نگریوی سخونام دقورسو سیت می کنن دی ارهزار حورو پری بیا وچنگم دین ودنیام هی تونی تو های وتنگم ای دوسه چی بکنم کوه بینه مونه مر کموتر نامه یامون برسونه ار بمیرم عشق پاکم او چنونه خاک قورم سرمه چش دخترونه ترجمان : آسمان بارانی و راه های برف گرفته آرام بگیرید دوست سفر کرده ام آن سوی دنیاست ودرمرگ من گریه نکن استخوانی سوخته ازمن به جا می ماند آی عشق ترا با کدامین پری سودا کنم تنها کبوتر نامه هامان را به هم می رساند وسرمه چشم دختران در پاک بازی عشق از خاک من وابیاتی از مثنوی بد بیاری میر نوروز : اوسنو بخت بلن بی دستگیرم گره از مو می گشادی نوک تیرم ایسه ذوقم سست و ذوقم ها نشسته زه برسه تیرم آز صد حا شکسته پر تیر رخته پیکان هل و بیکار صد هزارش پیچ وخم چی قامت یار در نشانه کج رو و کی زن و کم زو ر هیچ مرو هیچ جامزن چی رفتن کور تیر طفلان میزنه صاف و نشونه تیر مه دو دو کنه شکار رمونه بن زه برس پیچ دلم اشکس کل پیکون در میان چوب آن سس ملیچه صد حلقه از دامم بریده مر موی جیلا تنی تارش تنیده ..... (دیوان میرنوروز مرحوم اسفندیار غضنفری تاکنون بهترین مرجع شعر این شاعر است ) از فایز دشتی افسر بختیاری شامی کر مانشاهی و... بومی سروده هایی به گویش های نزدیک به هم در غرب و جنوب ایران اشاره شده است (به گلزار ادب اسفند یار غضنفری از نشر مفاهیم مراجعه شود) افسر بختیاری و قصیده ای در ساحت بومی : ای که روزی همه خلق زانبار تونه اسمون ها و زمین کرده کردار تونه ای همه رنگ ونگاری که مین مردم هی همه از پرتو یک جلوه دیدار تونه آفتاو وا ای همه نوری که ایتاوه و زمین مختصر ذره ای از پرتو رخسار تونه هر شرو شور ددنیا مین مردم ایبوه ایزنن یا ایکشن پاک همه شون کار تونه خان چنگیز که مشهور و خین ریزی بید کمترین بنده ای از مردم تاتار تونه ... هربنایی که ایسازن همه ویران ایبو لیک پاینده همین گنبد دوار تونه افسر ای فخر بسه سی توکه بعداز مرگت قوم لر تا به ابد زنده زگفتار تونه وزنده یاد قیصر امین پور در لری بختیاری سروده ای با ابیات زیر دارد : قافله بار ای کنه دلم وه بارس چی بالی سر دلم گرت و غوارس قافله بار ای کنه زشاه خوراسو دلم چی چاله تشی منده و جاسو آسمو اوری گره زقیل سیاتر شوو روز تی ره تونم وا ای تیا تر واکتوه حافظو گرتمه فالی دشمنت بینا چه فالی و چه حالی ترجمان : کاروانی می رود ضربان قلبم را می برد دلم از غبار راه می گیرد و آتش به جامانده از این رفتن ابر سیاه آسمان و چشم به راهی تو کتاب حافظ وفالی از کامیابی دشمن و.... ودر روند نوگرایی شعر شاهد آمیزه بومی سرایی با شعر سپید هستیم که پس از عصر نیما شعر خرم آباد را به این سمت برده است : ***علی زیودار : لاره پیم نکن لاره کیش نیه م خلگم نگرن ایره نیش نیه م - من مسافر همیشه گی بادهایم نشستن تلخم می کند وشما چه تلخید امشب گیسیل دالکه م کتنه سر گرین بشور مو ای گلاو بکر میو خنی - این رشته های روشن گیسوان مادر من است بگذارید با گلاب شستشویشان دهم بگذارید حنایشان ببندم در سینه ام جنگل بلوط سوزانده اند ودر چشمانم نیل طغیان کرده است این اندوه که بر دوش من است بار یک قافله است قافله نمک .... ** کیانوش نور محمدی تلالو پاییز بر فرزندان خورشید می تابد در سماع گل و شبنم کهمان رود می نوازد عصیان گرانند نوباوه گان بیشه ّبا آویزان بازوانشان برابر رگبار سایه در سایه نقاب در نقاب کسی آن طرف تر از سیاهی درخشنده تر از خورشید وسعت جالیز در تمام دشت ولذیذ تر از نان در نگاه دهقان بهار تورا می خواند زاییده سرما تنها یادگار کوهستان پیر مرد ایلیاتی یک تنوره فریادش را در کالبد هوره می دمد رفیقان گش چن من منم تنیا ءاوسرشسان ژدیدم کنیا همسام بار کرده هامه چولووه فینه ئه قلاوان پوسه کولو وه *** علی رضا کرمی شعری برای شکفتن مهتابی وترانه کوه نشینان به رنگ گندم زار پیراهنت را بیرون بیاور رقص برهنه ستاره ونوای تازه قصه ای از بلندایی چشم مردم و صلابت تو تویی که از این ترانه ها روشنی و مویه مادر که این گونه آغاز می شود ار د دل دارم که میلت بکنم سرد چی کموتر شو بنالم دو سردرد خوب می دانی که پیامبران از کوه می آیند وصدای تو می دهد این صدف کوهی یا دریا با این ترانه : دل کوه بلن پر رمزو رازی غمی رود لطیف نغمه سازی بیا ای همدم من نی بزن دوست شب عشقی شب سوزو گدازی سر کوه بلن نی می زند یار بیا ای گرگ ماتم ای شب تار چش کال و چش کال و چش کال دلم سی وصل تو هی می زنه زار سر کوه بلن م بی قرارم خدایا داددل وکی بیارم عقاب تیر حرده دست جورم که از نا مردمی ها زار زارم هوشنگ رئوف**** ۱
آسمونه تو نه وار برف تو نیر پا دوسه کم ها دسفر خوش تک وتنیا شب و بیابان و آسمانی دل تنگ و برفی که سنگین سنگین بر گرده ی زمین می نشیند تا چشم می رود نه جاده ای نه رد پائی به کدام سمت این سپیدی پهناور بانگ بر آورم آهای های مسافر تک و تنهایم . ۲ اناره ی گل داره مه سیت هلاکم نه دسم وت میرسه نه چو گلاکم از دست های فقیرم دوری دور حسرت همیشگی روزگارانم دوری دور مثل انار سرخ غروب بر بلند ترین شاخه ی ابر . ۳ ا دوسه یادت و خیر هر جای که هیسی باد دورو بزنت وه تن درسی نمی دانم در کجای جهانی کدام شهر شلوغ و در کدام ایستگاه به انتظار حوصله ات ایستاده ای دلم می خواهد زیر همین درخت بلوط برگی از نسیم خیس همین گندم زار را در پاکتی از عطسه های عافیت شقایق تا بزنم و روی آن چند بنفشه ی تازه زاد ناز ار را بگذارم و برایت پست کنم گفتم که نمی دانم در کجای جهانی یادت آمده است و این غروب ابری جمعه را یکجا در دلم ریخته است . ****** محمود کوماس جودکی همه چيز دست من است (به آتی و دغدغه های دور ازشعرش) با خودم سر جنگ دارم آينه ! تمام قد در برابرم بايست مي خواهم همه ي خودم را شكست بدهم لهجه ام را به زير بكشم تا آنجا كه "دالكه"1را مام صدا بزنم و فارسي را مثل بلبل هاي تهران مزمزه كنم نه، بايد سر دردم را به تمام لهجه هاي دنيا باز كنم سرزمينم را سر به نيست كنم خرم آباد، اين دهكوره ي پسمانده در تاريخ را و بعد آدابم را ادب كنم كه "وا هزار كرچه د كارم" 2 صبر نخواهم كرد مادر! " گژك كاكولم "3 را بردار كه با تيپ امروزي ام ست نيست من از امروز به بعد بزرگان افاده وفيس را مي شناسم و به جاي" متل هاي دايا و هفت براره"4 آروغ آنچه كه خوب است،مي زنم راوي قصه هاي كودكي ام را بگذاريد هي پند دهد به پايان قصه ها " اي دسم پرو ، او دسم پرو" 5 من بايد به تارك دنيا برسم پس تمام داشته هايم را دست به سر ميكنم پدر! كم گذاشته اي ، پدر سرم به زير پاي دست هاي چاك چاك ات افتخار سرزمين مادري ام،پدر! ببخش كه ديگر فصل سلوك عاشقانه نيست مي خواهم با دلم امروزي قدم بزنم ديگر مرام "سه نفر و يه مجمع "6 مرا سير و شاد نمي كند ، پدر! ديگر "هناسه ي برنو"7 همنفس دشت هاي تنهايي من نمي تواند باشد پدر! زمان عوض شده است زمانه به روز شده است زمانه به زور به روز شده است،پدر! مادر را كمي دور از دستم نگه دار دورم از آن روزگار كه تشك من و خواهرم يكي بود *** در پشت هر واژه و نگاه كمين گاهي ساخته ام تا آن ور آب تا جايي كه همه چيز دست من است باباي بوسه ها و "دست مازه ها" 8! مادر دوست ت دارم هايي به طعم ويارهاي باكرگي! من، به آخر دلم رسيد ه ام يعني آخرت عشق يعني عاقبت عشق آنجا كه چيزي دوست داشتني نيست هميشه حايلي ميان ماست ماه زمخت بي سايه ي خورشيد ،نقش نماي آسمان شده است و من چون كودكي بيدار شده از يك عصرانه خواب هواي صبحانه و كيف و كفش مدرسه را گريه مي كنم پي نوشت: 1. مادر 2. با هزارعطسه در كارم(در برخي باورهابعداز عطسه،صبر بايد كرد و آغاز كار را به تاخير انداخت 3. مهره سبز يا آب رنگي كه در بين موهاي كودك لر مي بسته اند گژك:مهره اي كه براي دوري از چشم زخم استفاده مي كرده اند كاكول:موهاي جدا شده در وسط سر،كاكل 4. نام يك افسانه قديمي لري 5. عبارتي براي پايان افسانه هاي لري معادل بالا رفتيم ممماست بود ،پائين آمديم دوغ بود... 6. روش پذيرايي برخي اقوام لر ، سه نفردر يك ديس با دست غذا مي خوردند 7. نفس 8. نوازش ها بقعه بابا طاهر در یکی از کوچه های خیابان فردوسی خرم آباد گندم طلوع می کند وقلب ها در آسمان شعله ور عشق وشراب به نام سپیده می خندند مردان با کلام سبز حلاج در رقص زبانه های آتش خاکستر می شوند وخرم آباد شهر تاک وکهکشان با تپش قلب کودکان تا همیشه عبور پایدار می نماید ای حسین نی نوایی وای من گل کن از خون خدا ازنای من ازگلوی کودک شیرین سخن رنگ خون گیرد همه دشت و دمن ظهر صحرا آه وواویلای عشق کربلا خونین شداز غوغای عشق شمر آمد برسر آقای من سربریداز پیکر مولای من هی سروش نوحه ها بیداد کن شعر دریا موج را فریادکن موج نو دریا ی طوفان گشته ای نی نوایی خون یزدان گشته ای نی بزن هی نی نوایی نای من صبحدم ای چشم خون پیمای من ماه من هی ماه زیبا خون چکان نور را بر این سنان گلگون بخوان ای گل خون حسینم مویه کن تشنه گی در تشنه گی ها پویه کن دف دف عشق وجنون بی دف بدم شعر غم گل کن برایم دم به دم دم به دم هوهوی درویشان گل سوگواران وپریشانان گل خون تاکستان جان مل کرده ای هی پریشانی کجا گل کرده ای سیل هو هو نیمه شب ها نی بزن سوگواری با ملایک می بزن ۲- تش گریته حونمون آل پیغمبر خدایا سرزمین بی وفایی تو مگر کرب و بلایی آسمو خی می گریوه آل یاسین غم دبارن موج دریا شوه تارم ناله کو دی بی صدایی سوره نوری سر نی آیه عشقی حسینم تو شهید نی نوایی توحسین کربلایی روشه کرده کهکشونان ایه نورحسینم چه جفا کاره زمونی چه زمین پربلایی کاروانی ها میایه سر مولامو سرنی ای فلک سی چی توراضی وی همه جورو جفایی توگل گلزار عشقی ماه نو شاه دمشقی توحسین کربلایی توشهید نی نوایی تش ونه دحونمونتو قوم کافر حرف زینب قوم بد کاره که ناریتو سر مهر ووفایی


مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیدادخانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.
می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهاندردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهدنزدیک با هم، آرزوهای نهان را.
بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقاردارد رشته ی سردرگمش را.
او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
ازدرون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خودرا بر فراز بام مردم آشنایی.
چون نشان از آتشی در دود خاکستر
می دهد ازروی فهم رمز درد خلق
با زبان رمز درد خود تکان در سر.
وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش
از کسان احوال می جوید.
چه گذشته ست و چه نگذشته است
سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.
داستان از درد می رانند مردم.
در خیال استجابت های روزانی
مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند
بر بامت سپیده دمید
بنگر کزین ره پر خون
خورشیدی خجسته رسید
اگر چه دلها پر خون است
شکوه شادی افزون است
سپیده ما گلگون است ِ وای گلگون است
که دست دشمن در خون است
ای ایران غمت مرساد
جاویدان شکوه تو باد
راه ما راه حق راه بهروزی است
اتحاد اتحاد رمز پیروزی است
صلح و آزادی جاودانه در همه جهان خوش باد یادگار خون عاشقان،
ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باد
دفماهها
فرياد فاتحانه ي ارواحِ هايهاي و هلهله در تندري ست كه ميآيد
آري، بِدف! تلالوِ فرياد در حوادث شيرين، دفيدني ست كه
ميخواهد فرهاد
دف را بِدف! كه تندرِ آينده از حقيقت آن دايره، دميده، دمان است
و نيز دمان تر باد!
دف در دفِ تنيده و، مه در مهِ رميده، خدا را بِدف! به دف روحِ
آسمان، به دف روحِ من بِدف!
شب، بعد از اين سكوت نخواهد ديد
من، بعد از اين شب توفاني
تا صد هزار سال نخواهم خفت
شب را بِدف! دفيدنِ صدها هزار دف!
مهتاب را
با روح من بِدف! دف خود را رها نكن، تو را به لذت اين لحظه
ميدهم قسم، دفِ خود را رها
نكن!
اي كردِ روح!
گيسو بلند!
قيقاج ــ چشم!
ابرو كشيده سوي معجزه ها، معجرِ هوس!
خشخاش ــ چشم!
خورشيد ــ لب!
دزدِ هزار آتش، اي قاف! اي قهقهِ گدازه ي مس در تب طلا،
دفدفدفِ تنورِ تنم را بدف! دف خود
را رها نكن!
سياره هايِ دف
در باغهاي چلچله ميكوبند
دفدفددفددف
از اين قلم
چون چشم تو
خون ميچكد
دفدفددف
يك زن كه در سواحل پولاد ميدويد
فرياد زد: خدا، خدا، خدا تو چرا آسمان تهران را از ياد برده اي؟
دف صورت طلايي ماه تمام را از آسمان به زن ايثار كرد
دفدفددفددف
دفدفددفددف
دفدفددفددف
محبوب من!
اي آسمان!
زنمردِ روح!
راز ترنج!
خشخاش ــ چشم!
دفدفدفِ تنور تنم را بِدف!
اي كردِ روح!
كركوك را به صولت فرياد خود بكوب،
بر كوه قاف!
دفدفددف
دفدفددف
سيمرغ جان، بِدف! دفِ البرز را بدف! دفينه ي ارواحِ سنگ را بيدار كن! البرز را بيدار كن!
دفدفددف
دفدفددفددف
ارواحِ سنگ گشته ي اجداد خواب را بيدار كن!
سيمرغ جان!
بيداد كن!
دفدفددف
دفدفددفددف
دفدفددفددفددفدف
وقتي كه بر صحاريِ ياقوتي
دفدفد فست كه ميكوبد
طالع شويد بر من و بر شانه هاي من،
اي سينه هاي دف!
دفدفدفست كه ميكوبد
انگشتِ ارغوان
با مشتي از
عطر و عسل
دفدفدفست
دفدفدفست كه ميكوبد
من ساحلم
امواج
دفدفدفست كه ميكوبد
خاكم
سمِ ستور
دفدفدفست كه ميكوبد
روح قديم قونيه در زير خاك، آتش گرفته، قونيه بر شانه هاي خاك،
چون ارغوان و لاله
دميده ست
دفدفدفست كه ميكوبد
بر قونيه
آه اي جوان!
اي ارموي!
اي روحِ دم زدن!
دفدفدفست كه ميكوبد
بر مولوي
بر دشتهاي شادِ برشته نوشته است
تبريز،
شمس را
اي ارموي!
اي بابِل جوان زبانهاي اولين
روح قديم قونيه در زير خاك، آتش گرفته، قونيه بر شانه هاي خاك،
چون ارغوان و لاله
دميده ست
دفدفدفست كه ميكوبد
بر قونيه
باد از كمركش سبلان ميزند اريب و، به درياچه اي كه بر آن قوم
ماد اتراق كرده است، فرو
ميريزد
دفدفدفست كه ميكوبد
خورشيدي از سهندِ سحرخيز ميزند چشمك، بر قله هاي منتظر
كوه ماد، به الوند
زرتشت شرقهاي كهن در ميان ماست
دفدفدفست كه ميكوبد
بر بامهاي ما
شير شتر
بر بام ظهر
شطحِ شراب
بر قامت زبان
دفدفدفست كه ميكوبد
دريايِ زنبق است كه بر پشت بام ما
بيتوته ميكند
دفدفدفست كه ميكوبد
روي هدف
دفدفدفست كه ميكوبد
دفدفدفست
دفدفدفست
دفدفدفست كه ميكوبد
آه، اي جوان! اجازه بده تا ببوسمت!
آن حنجره
بوسيدني ست
اي ارغوان!
آه، اي جوان!
مشتِ عسل!
عطر و عسل!
بوسيدني!
اي حنجره
اي ارغوان!
دفماهِ من به دور جهان چرخ ميزند
در پشت دف
ماهِ تمام
ماهِ تمام
ماهِ تمام
دفدفدفست كه ميكوبد صفارزاده
مِه در لندن بومیست
غربت در من
در زمستان توریست اول مه را میبیند
و بعد
باغوحش
و برج لندن
غروبها وقتی به اطاقم در الزکورت برمیگردم
جادهی مخدّر مِه
حافظهی قدمهایم را مخدوش میکند
و من تلو تلو خوران ساختمان اداراتی را تنه میزنم
که با وجود عشق عظیمشان به مستعمرات آفتابی
اسم مرا غلط تلفظ میکنند
□
لندنیها با مِه میزیند
و با آفتاب عشق میورزند
یک روز که روی سکّوی مترو قدم میزنی
با انتظار "خط کمربندی" در چشمانت
مردم را میشنوی به هم میگویند
«چه روز آفتابی قشنگی، اینطور نیست؟»
تو به طرف بالا نگاه میکنی و میبینی
سقف دارد روی سرت فشار میآورد
ا
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!





ناز گلو خوانده ای در گوش سرو



| Design By : Night Melody |


